Info@salehoun.org

داستان این هفته:

نامه ای به خدا

نویسنده: خانم سعدآبادی

 

 

یه هفته از اون مهلت گذشته بود و بچه ها تو طول هفته تک و توک نامه آوردن، راستش اول تو ذوقم خورد چرا فقط دو سه نفر باید بیاره.

اما آخر هفته تعداد نامه ها زیاد شد طوری که همه ی نامه ها رو آوردم خونه و شب وقتی همه ی خواب بودند شروع کردم به نامه خوندن.

و چقدر زیباست در عصر تکنولوژی، پاکت نامه دستت باشه ونامه بخونی.

دلخوشی که امیدوارم هیچ وقت تموم نشه.

اسم این نامه ها رو گذاشته بودم «مناجات نامه»، نامه هایی که با خوندن بعضی هاش نمی تونستی جلو خنده ات رو بگیری.

و بعضی ها اونقدر زیبا وشکیل نوشته شده بود که شک میکردی کار بچه ابتدایی باشه.

 

و این استعداد عالی اون رو می رسوند مثلا رضا نه ساله نوشته بود:

«خدایا پاک کن سفید وگردی که کلاس اول ابتدایی گم کردم کجا گم شد؟ الان کجاست؟»

 

یا سجاد که کل نامه ابراز لطف و شکرگزاری می کرد البته با زبان حال خودش:

«خدا خداییش که خدایی دمت گرم، خیلی بامرامی اون کفتره هم که رفته بود برش گردونی خیلی آقایی»

 

یا علی که کل نوشته اش طنز بود ومنو سر حال می آورد نمونه اش این خط از نامه اش که کلی فیلسوفانه بود.

«خدایا زیاد سر به سر من نگذار زیاد مرا امتحان نکن باز سیب می خورم ها، حالا ببین!!»

 

یا بقیه نامه های دیگه که تبلت و کامپیوتر می خواستن و اینکه مادراشون اجازه بدن بیشتر بیرون بازی کنن.

یا معلم کلاس چهارم زودتر غزل خداحافظی رو بخونه که اینقدر بداخلاقه.

 

اما  نامه ای که منو بیشتر تحت تاثیر میگذاشت نامه حمید بود.

«خدایا سلام، مونده بودم چی بگم ...

ازت چراغ جادو بخوام که همه ی آرزوهام رو از اون بخوام اما دیدم که تو خدای اون چراغ جادوهم هستی پس از خودت میخوام.

خدا دلم گرفته ازت یک خواهش دارم همه ی کارهای خوبی که کردم از من بگیر

و فقط بگذار یک بار دیگر فقط یک بار دیگرپدرم را در خواب ببینم.

باهاش درد ودل کنم  و بگم وقتی رفتی ستون خونه شیکست.

مادر هر روز میمیره و مثل شمع آب میشه؛ بگم که شب عید نزدیکه و این سومین شب عیدی هست که دیگه تو نیستی.

عید مگه بدون بابا هم عید میشه، منم دوست داشتم تو هم بودی که باهم میرفتیم خرید بریم اون دوچرخه که قولش رو داده بودی برام بخری خودت گفتی بزرگ شدی برات میخرم  بابا من الان مرد شدم ...

من مرد خونه شدم اما من تو رو میخوام...، بابا بیا بخوابم.»

چند بار نامه رو خوندم و دوست داشتم از نزدیک ببینمش و باهاش حرف بزنم  با مدیر هماهنگ کردم و گفت که پدرش دو سه سال پیش بر اثر سرطان از دنیا رفته هر چند خیلی خرج بیماریش کردن اما فایده نداشته و حالا مادرش با کار کردن خونه ی مردم خرج خودش و دوتا بچه هاش رو در میاره»

روز بعد  با مادر حمید هماهنگ کردم و رفتم خونشون، خونه ی محقرانه ای داشتن اما خیلی خونگرم بود و هرچند دقیقه یک بار از اینکه وسایل پذیرایی نداره عذر خواهی می کرد.

حالا نوبت من شده بود تا نامه های بچه ها رو به خدا برسونم آرزوهاشون رو بهشون بگم ...

شروع کردم هماهنگ کردن با آدم های خیّر و موسسات خیریه بین فک و فامیل هم پخش کردم که برای کفش و لباس سال نو کمکی بکنن، خیلی مصر شدم و خدا رو شکر تونسیم کلی هدیه تهیه کنیم ...

آدم ها نیاز به تلنگر دارن ذات همه ی آدما خوبی رو قبول داره ...

وحالا نوبت دادن جوایز به بهترین نامه به خدا بود، جایزه نفر اول یه دوچرخه آبی رنگ بود که تعلق گرفت به حمید ...

از خدا میخوام که آرزوش رو برآورده کنه وباباش رو به خواب ببینه...

بعد از اون قضیه یه صندوق تو مدرسه تعبیه کردیم با عنوان نامه ای به خدا، تا اگه شد موکلین خوبی باشیم.

مهربان باشیم ومهربانی کنیم :)

امور حمایتی درمانگاه حضرت موسی بن جعفر آران و بیدگل باشگاه علمی حضرت باقرالعلوم (ع) مجتمع مسکونی امام رضا (ع) بیمارستان ثامن الحجج (ع) آران و بیدگل معرفی پایگاه اجتماع محور