Info@salehoun.org

داستان این هفته:

سراب عشق

نویسنده: خانم سعدآبادی

سراب عشق

تو یه خونه ای بزرگ شدم   که هر روز جنگ اعصاب داریم

پدر با اون اخلاق نجسش که هر بار که میاد تو خونه انگار حکومت نظامی میشه

 همه یه جا کز میکنیم که مبادا برقش ما رو بگیره

همه رو نوکر خودش میدونه «زن پس این غذا چی شد»«دختر میمیری یه چایی دست من بدی»

در حالیکه همین جملات رو میشد خیلی قشنگ تر بگه. دروغ چرا از اینکه بود راضی نبودم گاهی میگفتم اگه بمیره حتی یه قطره اشک هم ندارم بریزم...

تو یه خونه ی شلوغ که نکبت ازش میبارید همش جنگ اعصاب، همش کتک کاری و گریه و تهدید های هر شب مادر که آخرش خودم رو میکشم.

و ما بچه ها که مبادا مادرمون رو از دست بدیم و بدبختی هامون دو برابر بشه، استرس این چیزا تا عمر دارم همراهمه

تنها زمانی که من کمی از این استرس ها دور بودم مدرسه بود. هم صحبتی با بچه ها و بگو بخند.

تنها زمان فرار از همه ی اتفاقات، هرچند ته دلم اضطراب بود که مبادا مادر کاری دست خودش داده باشه.

بچه ها با تموم شدن زنگ آخر کلی شاد میشدن ومن حالا اول اوقات تلخیم بود.

همیشه سعی می کردم آخرین کسی باشم که از مدرسه بیرون میرم، تمام مسیر رو اونقدر آروم می رفتم که مسیر ده دقیقه ای شاید چهل دقیقه طول می کشید.

چون میدونستم هیچی تو خونه انتظار منو نمیکشه. جز سرکوفت وفحش وبدو بیراه و اینکه تا حالا کدوم گوری بودی.

بیا این ظرفا رو بشور، برو لباس های بچه رو بشور، بچه رو بخوابون ودریغ از اینکه یه بار بپرسن امروز مدرسه چه خبر بود؟

چیکارا کردین؟

اصلا سلام واحوالپرسی خشک وخالی هم پیشکش، ماها اصلا رومون نیست وقتی میایم تو خونه سلام کنیم.

فقط زل میزنیم تو چشم هم که منم به این خرابه شام وارد شدم همین والسلام.

چند روز پیش که داشتم تنها میومدم خونه، یه نفر رو دیدم سوار موتور که  اومد سمتم و یه نگاهی انداخت و دوباره رفت.

دلم هری ریخت و باز دوباره برگشت واین بار گفت سلام خانم خانما.

دروغ چرا اون روز تا شبش یه بند تو ذهنم همین کلمه می چرخید «سلام خانم خانما»

سلام،سلام،سلام

کلمه ی غریبی که من از خانواده خودم نشنیدم اما یه پسر غریبه به من گفت سلام.

دروغ چرا؟ من هر روز منتظر دیدن پسری بودم که فقط مثه یه رهگذر بهم صمیمانه نگاه کنه و فقط بگه سلاااام

واین هر روز اتفاق می افتاد.

من محبت رو از کوچه وبازار خریداری کردم و دلم به سلامی خوش بود که می شد از زبان خانواده خودم بشنوم اما نشد.

فردای اون روز شماره ش رو بهم داد و من با هزار ترس ولرز گرفتم و کم کم پیامک زدن ها و شوخی هامون شروع شد.

نگاه دم به دقیقه ی من به گوشی به لبخند های یواشکی و من اون رو معجزه ی زندگیم میدونم. برای رهایی از هرچی بدبختی که بود، وقتی باهاش حرف میزنم خودم رو در عرش میبینم.

رویایی ترین دختر زمینی که حالا میتونه طعم خوشی رو هم بچشه.

فلسفه ی رویا رو دوس دارم هرچند سراب باشه هرچند مثه باتلاق تو رو توش فرو ببره. اما همین که چند لحظه  فراموش کنی چی بودی و چی هستی این خوبه، این گول زدن ها خوبه.

دوست دارم هر چه زودتر فرار کنم...

منتظر ادامه داستان دوشنبه هفته آینده باشید...

 

 

 

امور حمایتی درمانگاه حضرت موسی بن جعفر آران و بیدگل باشگاه علمی حضرت باقرالعلوم (ع) مجتمع مسکونی امام رضا (ع) بیمارستان ثامن الحجج (ع) آران و بیدگل معرفی پایگاه اجتماع محور