Info@salehoun.org

داستان این هفته:

دخترم ساغر

نویسنده: خانم سعدآبادی

تو ماشین نشسته بودم و منتظر سبز شدن چراغ بودم. با اومدن برف، ترافیک هم سنگین شده بود و هوا سرد تر شده بود.
یهو صدای ضربه زدن به شیشه ماشین منو به سمت اون صدا کشوند و صدای ضبط رو کم کردم.


یه خانمی با چهره ی سراسیمه و پر از ترس اجازه میخواست سوار ماشین بشه، اول خواستم بگم نه اما وقتی دختر بچه چهار پنج ساله کناریش رو دیدم دلم به رحم اومد.
گفتم بفرمائید و بخاری رو زیادتر کردم تا گرم بشن. دختر کوچولو که مادرش ساغر صداش میزد کلی ذوق کرده بود و هی میگفت: خاله ماشین خودته؟
دختر بانمکی بود با چشمانی گیرا.


از داشبورت کیکی درآوردم دادم بهش. مادرش گفت: ممنون از صبح تا حالا هیچی نداشتم بهش بدم. ساغر نریزی تو ماشینِ خاله.
صبر کردم خودش حرف بزنه تا اینکه من بپرسم دلیل اینهمه ترس چی بود. که گفت مسیر شما کجا میخوره ما مزاحم نشیم.

گفتم امروز جایی کار ندارم شما کجا میخواین برین؟ گفت: باید برم بیمارستان حال شوهرم دوباره بد شده.


اما اثری از ناراحتی نداشت بیشتر حرص خوردن واعصاب خوردی بود.


خودش دوباره گفت فک میکنی من چند سالم باشه خوبه؟ من 26سالمه اما هر کی نگام کنه فکر میکنه چهل سالمه از بس بدبختی و گرفتاری کشیدم. از بس خونه این و اون کلفتی کردم
سیزده سالم بود که بابای مافنگیم منو داد به این مرد الدنگ. که اصن منو بهش فروخت سر قمار.
دوس داشتم درس بخونم. درسام خوب بود میخواستم معلم بشم اما سوختم.


از همون روزی که بدنیا اومم بختم سیاه بودٰ؛ شوهرم ناراحتی اعصاب داره. یا همش خوابه یا اینکه بیدار بشه به همه میزنه.


پسرم رو حامله بودم که اینقدر بهم زد و چاقو زد تو شکمم که هشت ماهه بدنیا آوردمش؛ خواستم طلاق بگیرم اما جایی رو نداشتم  یه بار دیگه حامله شدم که خدا رو شکر سقط کردم و این دختر هم میخواستم بندازم که قسمت نبود
حالا میگم خوبه دختر همدمه باهام هس اون پسرم که عین باباش میمونه ...
چند شبه که یه بند داد و بیداد میکنه که من تلویزیون میخوام من تو این خونه نمی مونم این چه وضعیه؟؟
آخه یه تلویزیون چهارده اینچ داشتیم که باباش زد زمین و شکوند.


باورتون نمیشه من ماهی هفتصد فقط پول داروهای شوهرم میشه که با چه بدبختی جورش میکنم.
کلفتی خونه ی مردم که با کلی ترس و لرز میرم تازگیا میرم مدرسه رو تمیز میکنم گاهی رو نیمکت هاش میشینم و زل میزنم به تخته به یاد زورهایی که قرار بود منم درس بخونم.
چند روزه هیچ آهی تو خونه نداریم. دخترم میگه مامان میوه های این مغازه چقدر قشنگه محکم دستش رو میکشم ومیگم بیا بریم.


وقتی حرف میزد فقط من محکم فرمون رو چسبیده بودم و میگفتم چرا باید این همه بدبخت و بیچاره داشته باشیم.
که دخترش یهو گفت: مامان ببین چقدر قشنگه، همه ی کبوترا دارن دسته جمعی میرن شمال.
و با خنده هر دوتامون گفتیم آره.


اما معلوم بود تا حالا هیچ جا نرفتن غیر از دوندگی و این خونه و اون خونه رفتن برای تمیز کاری.
دیگه رسیده بودیم نزدیک بیمارستان. داشت تو کیفش رو میگشت که مثلا پولی بهم بده بابت سوار شدنش که گفتم خودمم باهات میام داخل بیمارستان.


شوهرش بیهوش افتاده بود روی تخت و معلوم بود حالا حالاها باید اینجا باشه میخواستم از نزدیک خونشون رو ببینم.
وقتی خونشون رو دیدم به همه چی میخورد غیر از خونه. اکثر شیشه ها شکسته بود که میگفت تا حالا چند بار شیشه انداختیم که باز شکونده برای همین با پرده و پتو پوشوندیم.
فرش پاره پوره و خونه ی سردی که انگار خونه ارواح بود. بیش از این نتونستم تحمل کنم و فقط شمارش رو گرفتم.


تو کل مسیر برگشت همش داشتم به ادمای دور وبرم نگاه می کردم که رد میشدن و ممکن بود کوه مشکلات باشند.
هزینه بیماری، هزینه تحصیل، هزینه جهیزیه و هزار هزینه دیگه که فقط خدا میدونه.


وقتی با خانواده مطرح کردم که همچین موردی رو دیدم همه به تکاپو افتادن؛ تو انباری خونه چنتا فرش بود که بلا استفاده افتاده بود. اونا رو برداشتیم و رفتم سوپر مارکت و هر چی که به چشمم اومد رو خریدم و بعد هم میوه فروشی. بیشتر موز خریدم برای ساغر.
فردا شب به اتفاق پدرم رفتیم و کلی خوشحال شدن.


چند روزه دارم فکر میکنم ساغر رو بعنوان فرزند معنوی خودم قبول کنم طرحی که محسنین پیاده کرده. کمک به فرزندان مستمند ماهی بیست هزار تومن.

در ماه کلی بیشتر از بیست تومن رو صرفه مصارف بیهوده میکنیم.

بیاییم هر یک از ما در این طرح سهمی داشته باشیم. تا همه شاد باشند.

 

 

 

امور حمایتی درمانگاه حضرت موسی بن جعفر آران و بیدگل باشگاه علمی حضرت باقرالعلوم (ع) مجتمع مسکونی امام رضا (ع) بیمارستان ثامن الحجج (ع) آران و بیدگل معرفی پایگاه اجتماع محور