Info@salehoun.org

 داستان این هفته:

بادبادک باز ...

 نویسنده: خانم سعدآبادی

 

تا حالا چند بار اومده بود موسسه، هربار با یه بچه بغل و یکی هم که دستش رو گرفته بود. هر دفعه با اه و ناله و بدبختی.

راستش وقتی می دیدمش غم های عالم میومد تو دلم.

تبعه بودند و داشتنِ بچه هم براشون یه امر عادی بود؛ هنوز اون دوسالش نشده، بعدی و همینطور. تا اینکه بقول خودشون اجل بیاد سراغشون، کاری که دیگه ازشون برنمیاد ...

گاهی وقتا که بخوای توجه کنی بهشون، یا یه چیزی دست بچش بدی، با اخم و تخم اطرافیان مواجه میشی.

در حالیکه اینا غربت نشین هستند ...

هر بار می بینمشون یاد کتاب بادبادک باز اثر خالد حسینی میفتم؛ یاد هزاره نشین ها و پشتون ها

یاد جنگ شوروی با افغانستان، وقتی طالبان رو نجات بخش میدونن و بعد می بینن ظلم اموی بهتر از عدالت عباسی بود.

جنگ و آوارگی و بدبختی شروع میشه؛

اینجا دیگه صحبت از دین و مذهب نیس، مهم کرامت انسانی ست.

آدمی با دیدن این همه سختی کم میاره، به این فکر میکنی اگه جای اینا بودی، اگه جنگ رو لمس می کردی، عزیزانت رو از دست می دادی وطنت رو ترک می کردی و میومدی غربت چی میشد.

چند روز پیش وقتی «امیر» پسرم رو میگم فیلم افتادن از دوچرخه اش رو می دیدم زد زیر گریه، یادش اومد که دردش اومده.

پس بچه هایی که زیر موشک و رگبار و هجمه دشمن هستند و هر روز ترس آواره شدن رو دارن چی بگن!؟

لعنت به جنگ، لعنت به سیاست بازی های کثیف که چیزی که واسشون مهم نیس زن و بچه و خانواده ست.

امروز باز اومده بود موسسه. اگه چیزیش نگی هر روز میاد، ولی این بار خیلی شکسته تر و نالان تر، با این وجود بچه نوزادش رو آورده بود و یه پسر دوسه ساله اش رو؛ که یه بند می گفت گشنمه ...

طبق معمول همیشگی بیسکویت اضافه می برم برای بچه هایی که با مادرشون میان و نق میزنن، یا از گشنگی یا از طولانی شدن نوبتشون.

بیسکویت رو دادم به پسرش که اسمش محمد حسن بود و خودش گفت پریشب مادرشوهر و پدرشوهرش تا می خوردن بهش زدن.

و با پوز خندی گفت: یکیشون که خسته میشد میرفت کنار و اون یکی ادامه می داد.

صحت حرفاش رو می شد تو خون مُردگی چشاش، کبودی صورتش و سری که خودش می گفت نمی تونم نگهش دارم دید. اونقدر بی رمق بود که دل آدم براش کباب می شد ...

با عجله پرسیدم خب شوهرت چیکاره است که مادرشوهر و پدرشوهرت اینا رو میزنن؟ باز پوزخند زد وگفت: خانم دلت خوشه. اون بهشون گفته من نبودم درست تربیتش کنید، اونم معتاده این چیزا حالیش نیس.

حالا هم که رفته افغانستان، گفته وقتی برگردم طلاقت رو میدم پول ندارم خرج زن مریض کنم.

من وقتی زنش شدم مگه اینطوری بودم، از بس کتک خوردم و دم نزدم اعصاب و قلب واسم نموند. باور کن خانم! دو شبه که این بچه ها چیزی نخوردن.

اینو می شد از قاپیدن بیسکویت توسط پسرش و اینکه بهش میگفت همه اش رو حالا نخور، حدس زد.

بخاری هم نداریم خونه سرده، این بچه هم شیر خشکش تموم شده. خودم که شیر ندارم.

شما بگو من تو این شهر غریب با پنج تا بچه قد ونیم قد که باباشون هم رفته چیکار کنم.

گاهی وقتا دلم میخواد اندازه همه دنیا پول داشتم و همه رو بی نیاز می کردم.

بخصوص تو این زمستون سرد، بچه ای گرسنه سر به بالین نذاره، پدری خجالت زده خونواده نباشه.

به نظر من هر روز روز عاطفه هاست، روز دستگیری از همشهری، هم وطن، اصلا بالاتر روز حمایت از هم نوع ست.

موسسه ماهانه یه مقرری براش معین کرد وهر هفته حواله شیرخشک که بره از داروخانه بگیره و هزینه ای برای «ام آر ای» خودش.

شادی رو میشد تو چشاش دید. حداقل یه غم هم از خروارها غمش کم بشه، دنیا ارزش داره بخصوص که کلی دعات کنه واز خدای خودش برات بهترین ها رو بخواد.

به امید روزی که پرچم صلح وعدالت در جهان سرافراز باشه و طنین آزادی گوش فلک رو کر؛ تا هیچ کسی آواره نباشه تا هیچ صدای موشک وخمپاره قلب زمین رو نشکونه تا هیچ کسی گرسنه سر به بالین نذاره.

 

 

 

امور حمایتی درمانگاه حضرت موسی بن جعفر آران و بیدگل باشگاه علمی حضرت باقرالعلوم (ع) مجتمع مسکونی امام رضا (ع) بیمارستان ثامن الحجج (ع) آران و بیدگل معرفی پایگاه اجتماع محور