Info@salehoun.org

داستان این هفته:

و خدایی که همین نزدیکیست ...

 نویسنده: خانم سعدآبادی

 

 و خدایی که همین نزدیکی ست داستان... هفته خیریه صالحون

امروز نهمین سالگرد ازدواجمونه، تو یه روز پاییزی باهم تو دانشگاه آشنا شدیم اون ترم 4 بود و من صفر کیلومتر؛ ترم دوم که بودم یه درس عمومی رو باهم بودیم تفسیر نهج البلاغه بود بعد کلاس با دوستم اومدم بیرون که سریع اومد جلو و گفت ببخشید چند لحظه میتونم وقتتون رو بگیرم؟


راستش قلبم هری ریخت بعد به خودم گفتم بابا بی جنبه بازی در نیار یه سلام و احوالپرسی و گرفتن یه وقت که دلهره نداره که.
دوستم یه چشمک ریزی زد و ما رو تنها گذاشت یه پیراهن آبی پوشیده بود که رگه های سفیدی هم داشت با یه شلوار جین.


هنوز یادمه داشت دکمه ی یقه اش می افتاد و من چند بار خواستم بگم ولی سرمو انداختم زمین و ایشون حرف میزد نمیدونم چند دقیقه شد فقط یادمه گفت پس ان شالله دفعه بعد بیشتر صحبت می کنیم.
و من هرچی به این مغزم فشار آوردم چی گفت؟ چی شنیدم؟ هیچی یادم نیومد جز اون دکمه یقه و خنده ی ریزی که پشت بندش رو لبم نشسته بود، دوباره روز بعد دانشگاه دیدمش و اومد جلو، پسر با ادبی بود قرار شد با خانواده بیان خونمون، و یه روز جمعه وقتی آسمون بارونی بود ما  به هم رسیدیم.


روزای شیرینی بود که با اومدن شیما دخترم زیباتر هم شد، همه چیز خوب پیش میرفت تا اینکه یه روز گفت نمیدونم چرا عضلات بدنم گرفته، اصن نمی تونم مچ دستم رو تکون بدم،تعجب کردم چطور یه آدم سی ساله نمی تونه دستش رو تکون بده، گفتم حتما بدنت گرفته خوب میشی امروز رو استراحت کن اما نه کم کم صورتشو بخصوص پیشونی و پشت پلک هاش متورم می شد.


دکتر رفتن های ما شروع شد و من با هزار دلهره و ترس نیما رو همراهی میکردم،هر دکتری تز خود رو داشت هر کسی یه چیزی می گفت، شده بودیم موش آزمایشگاهی، وقتی صورتش و پیشونیش قرمز میشد و می سوخت می گفتن اصطلاحا «پروانه ای» میشه و وقتی قفسه سینه و گردن می گرفت اصطلاحا «شال گردن» می گفتند.


نمی دونم چی شد یهو روزای خوش وخوبمون تموم شد خدا واسه هیچکس بد نخواد، نیما ذره ذره آب می شد، روزی 12 بار کورتن و کلی اعصاب خوردی دیگه کم کم عصبی شده بود و دیگه به هیچ چیز توجه نمیکرد حتی به شیمای کوچولو، هزینه های سرسام آوری که دیگه نمی تونستم کمر راست کنم، این اواخر که گفتن نام بیماری «درماتومیوزیت» هست و باید ایزوله هم بشن چون نباید میکروب وارد بدنش بشه بدنش بشدت ضعیف شده بود، سوزن های برقی که چرک های دستش رو پاک کنن که بیشتر نشه.


تو اینترنت که سرچ می کردم هیچ راه درمان قطعی وجود نداشت همه یه جور پیشگیری، شرایط هر روز بدتر میشد بخصوص قطع شدن بیمه کار، دیگه هیچی شادم نمی کرد، فقط گاهی می گفتم کاش برگردیم به همون دوره دانشگاه بهمون دکمه یقه ...


هزینه زندگی خیلی بالاست دیگه اینجور بیماری ها هم قوز بالا قوز، شبیه چاهی می مونه که هرچی هم پول بریزی توش فایده نداره.


الان چهار ساله که درگیریم، شیما امسال رفته کلاس اول و من تو هزینه هاش موندم چند بار هم خواستم برم سرکار.
ولی ده ساعت خیاطی اونم ماهی دویست تومن به کجای  این زندگی برسم،وقتی ماهی دومیلیون هزینه درمان همسرم باشه؟


یه روز که کلی ناراحت بودم اومدم امامزاده، کلی درد و دل کردم و خانمی که کنار من بود متوجه زاری من شد و منو به موسسه خیریه صالحون معرفی کرد گاهی تو اوج ناامیدی می بینی خدا هواتو داره تنهات نذاشته، فرشته های زمینی ش رو می فرسته، وقتی با موسسه آشنا شدم کمی از هزینه های درمان رو قبول کردن ایضا هزینه ی تحصیلی شیما رو، چند روزه از طریق موسسه صالحون کاری واسم دست و پا شده که می تونم خرج زندگی رو در بیارم.
درسته همسر من  از کار افتاده شده اما من تو این چند سال خیلی چیز ها رو دیدم چه خوب چه بد... چه نامهربونی ها چه طعنه ها
اما هیچ وقت لطفی که موسسه صالحون به من به همسرم و به شیما کرد رو فراموش نمی کنم.


پیامبر خدا «ص» فرمودند:

هر کس در برآوردن نیاز بیمارى بکوشد، خواه آن را برآورد و خواه برنیاورد، از زیر بار گناه خویش بیرون مى رود، به سان آن روز که از مادر، زاده شده است.

امور حمایتی درمانگاه حضرت موسی بن جعفر آران و بیدگل باشگاه علمی حضرت باقرالعلوم (ع) مجتمع مسکونی امام رضا (ع) بیمارستان ثامن الحجج (ع) آران و بیدگل معرفی پایگاه اجتماع محور