Info@salehoun.org

داستان این هفته (قسمت دوم):

چشم ها را باید شست!

 نویسنده: خانم سعدآبادی

 چشم ها را باید شست (قسمت دوم)

به سرعت با آستین هام اشکام روپاک کردم، با پاهای برهنه و قرمز شده و باد کرده و سر شده وارد کلاس شدم. چشم های بچه ها به من دوخته شده بود اما کسی حرفی نمی زد. منم که نای حرف زدن نداشتم با کمک دوستام رفتم و سر جای خودم نشستم. بخاری روشن بود. ولی می دونستم با اوضاعی که دارم گرما برام از سرما دشوارتره و تحمل سوزش پاهام رو ندارم، روسری مادرم رو که به سرم بسته بودم، دوستم باز کرد و به پاهام پیچوند. حالم بهتر شد. معلم پرورشی صدام زد برای پرسیدن. وقتی که جلوی تابلو رفتم، معلم با نگاه تمسخر آمیزی به وضع لباس هام منو مورد خطاب خنده هاش قرار داد و در حالت خنده جمله هایی از قبیل اینکه کفشات کو، شلوارت مال کیه، بچه ها نگاه کنید به جای کمر بند نخ بسته و .. منم می گفتم آقا شلوارم مال پدر بزرگمه، کفشام هم تو برف جا مونده ... بعضی از بچه ها با صدای خنده معلم می خندیدند و بعضیا هم برای همدردی با من بغض کرده بودند. نمی دونم چرا اینقدر نسبت به حرف های معلم بی تفاوت بودم، راستش غرورم بهم اجازه نمیداد گریه کنم تا بیشتر بهم بخندن.


نگاهم به معلم کافی بود تا تکونی به خودش بده و بیشتر ازاین قلب رنجور و یخ زده منو نمک نپاشه. و با کلمه برو بشین سوال پرسیدن هم از یادش رفت و من هم می گفتم این ها مال خودم هستن، مال خودم،م علم فکر می کرد هذیون میگم، و بچه ها فکر می کردند دارم اونا رو دست میندازم ولی من خواستم هر چه داشتم مال خودم باشد نه از دیگری گرفته باشم. این جمله لقلقه زبونم شده بود. به همه دوستام اینو که خودتون باشید رو می گفتم،و می گفتم من خودمم و پابرهنه در سالن مدرسه قدم می زدم.

کلاس تمام شد و وقت برگشتن به خونه بود و فراموش کرده بودم صبح چه بلایی بر سرم اومده بود. هوا هم بهتر شده بود. همه به سمت خونه حرکت کردیم و منم با صدای بلند می گفتم خودمون باشیم. یکی از بچه ها گفت که رضا تو همه چیزت مال خودته؟ منم با غرور و فریاد گفتم: بله!!


 من خود خودمم و جمله ای گفت و کاخ آرزوهام را ویران کرد. گفت لباسی که تنته  مال منه.


سکوتی اجباری مرا در آغوش گرفت. نمی دونستم چه کار کنم. من نبایستی لحظه ای خوشحال می شدم. زندگی من با تلخکامی اش شیرین بود. حق من خوشحالی و خنده نبود. خنده هام همه مصنوعی بودند ولی این رو فقط خودم می دونستم. یک دفعه و با یک حرف فهمیدم که من لباس تنم هم مال خودم نیست، چه برسد به دیگر چیزهام. غرور جوانی ام مرا وادار به کاری کرد تا دوباره چشمان دیگر دوستانم را متوجه خودم کنم و گفتم راست میگی پیراهن مال توست نه مال من و پیراهن را از تنم در آوردم و به سمتش پرت کردم و لخت به سمت خونه حرکت کردم.

 

جدا از دیگر همکلاسی ها و دیگر دوستانم، دیگر بغض و گریه امانم را برای فکر کردن به چیزها ی دیگر نداد و تنها به یک چیز فکر می کردم که چطور واردخونه بشم که مادرم با اون وضع منو نبینه. با ترس و لرز از میان کوچه های روستامون به سمت خانه قدم بر می داشتم وقتی که دختران و زنان و مردان روستا منو با این وضع دیدن من پیش دستی کردم و گفتم می خواهم ثابت کنم که من سردم نمی شه و طاقت سرما را دارم. صبح فکر می کردم همه چیز از خودمه ولی هرگز فکر نمی کردم که عصر لخت به خونه برگردم. درسم خوب بود گاهی با اینکه کلاس سوم بودم به بچه های کلاس پنجم هم درس میدادم، روستا تا ابتدایی بیشتر نداشت ناچار برای ادامه تحصیل اومدم شهر، هم کار میکردم هم درس میخوندم تو نونوایی تو کوره آجرپزی تو بازار هر جا که یه سرپناه هم بالا سرم باشه.


اما اون خاطره هیچ وقت از ذهنم پاک نشد. شبا تو نونوایی که سرپناهم بود واسه کنکور هم میخوندم.


روزانه قبول شدم دانشگاه کاشان و همونجا هم کار دانشجویی گرفتم کم کار هم نمیذاشتم و با جون و دل کار میکردم طوریکه شده بودم آچار فرانسه دانشگاه و کم کم برو بیایی پیدا کرده بودم و مقطع دکترا رو هم گرفته بودم یه روز که داشتم تو آران و بیدگل قدم میزدم اتفاقی موسسه خیریه صالحون رو دیدم.
و عبارت «در کارهای خیر از یکدیگر سبقت بگیرید» حس کنجکاویم گل کرد که ببینم خدمات موسسه چیه؟


وقتی باهاشون صحبت کردم وجواب تک تک سوالام رو دادن به خودم گفتم: تو این دوره زمونه هیچی مال خود آدم نیس، همه عاریه است این میز این مقام این منصب حتی این پولی که من دارم.
واسه همین تصمیم گرفتم هزینه تحصیلی بچه هایی رو بپردازم که مثه من بودند،زجر کشیدند اما خودشون برای خودشون مهم هستند ومیدونم که کی بودند وکی میشن...

بعد از خوندن این نوشته با خودمون بنشینید و ببینید که چقدر خودتون برای خودتون مهم هستید. در این روزها چند دقیقه از وقت زندگیتون رو به فکر کردن به خودتون مشغول بودید؟ بیشتر از 90% مردم ما خودشان نیستند. نمی دانم کی قرار است به خودتان، زندگی تان، حق و حقوقتان فکر کنید. نمیدانم که شما ها خواهید فهمید که انسان هستید و معنی انسان بودن چیست. نمی دانم شاید بعد از خرید نان بربری و پنیر صبحانه، شاید هم بعد از نماز ظهر و شاید بعد از شیر دادن بچه و شاید بعد از جر و بحث با همسایه و شاید امروز و شاید فردا و شاید امسال و شاید سال دیگر و شاید این دنیا ولی از این شاید می ترسم که عزرائیل از شما بپرسد چند ثانیه بیشتر وقت نداری که به خودت، زندگیت، فکر کنی و آن چند ثانیه را در این فکرباشی که به راستی کیستی...

 

 

امور حمایتی درمانگاه حضرت موسی بن جعفر آران و بیدگل باشگاه علمی حضرت باقرالعلوم (ع) مجتمع مسکونی امام رضا (ع) بیمارستان ثامن الحجج (ع) آران و بیدگل معرفی پایگاه اجتماع محور