Info@salehoun.org

داستان این هفته (قسمت اول):

چشم ها را باید شست!

 نویسنده: خانم سعدآبادی

 داستان هفته موسسه خیریه صالحون بیدگل چشم ها را باید شست

 

یادمه تو  یه روز زمستونی سرد که برف از شب قبل باریده بود و سوز عجیبی میومد؛ از تنها پنجره اتاق داشتم بیرون رو نگاه می کردم همه بچه ها شال وکلاه کرده بودند و پوتین پوشیده بودند برای رفتن به مدرسه.


اتاق سرد بود ومادر با چنتا هیزم وارد اتاق شد و گفت رضا نمیخوای بری مدرسه دیرت شده که... و چنتا از هیزم ها رو انداخت تو بخاری نفتی... نگاه به ساعت کردم دیر شده بود مادر تکه نان خشک شده ای رو روی اجاق گذاشت تا گرم بشه که بشه خورد.


نگاهی به سقف کردم که آیا امسال تحمل این برف و بارون رو داره؟ و به زیلوی زیر پامون که حکم فرش رو داشت و مادرم با نخ هاش بازی می کرد که حواس خودش رو پرت کنه،

ما محکوم شده بودیم به این زندگی به پدری که دزد از کار دراومد و مادر تک و تنها رو به روش ایستاد و گفت: نمی ذارم پسر حروم خور بشه و جنگید برای من، برای این زندگی...


فیلم هندی نیس اما این زندگی ما بود، نگاه مادر اینقدر مظلوم بود که جرات اینکه بگم دوستت دارم رو نداشتم چون بغض فروخورده می شکست... دستش رو بوسیدم و نان رو دو تکه کردم و خوردن نون باعث شد بغضم  بخوابه...


مادر به همسایه ها سپرده بود اگه لباسی خواستن دور بریزند برای من کنار بذارند. شلوارم هم بلند بود هم اینقدر وصله پینه داشت که دیگه سوزن بهش نمی رفت...


مادرم روسری خودش رو بعنوان کلاه به سرم بست و یه لباس بهم پوشوند که دیگه فرصت نکردم بگم این کجا بوده؟ کفشای پاره پوره خودم که هنوز از برف دیروز نم داشت رو پوشیدم و راه افتادم.

دو کیلومتر فاصله بود تا به مدرسه برسم. به سختی می شد تو برف راه رفت. صورتم یخ زده بود تو راه به خودم تلقین کرده بودم که من خودمم من می تونم بیشتر از بقیه بدونم. تو کتاب جغرافیا خونده بودم که مرز را ما می کشیم. به خودم می گفتم که به هرچه می خوام می تونم فکر کنم. از هرچی بخوام می تونم سوال کنم. غرور سرتاسر وجودم را گرفته بود.

چند صدمتری از راه رفته بودم که پاهام از فرط سرما بی حس شده بودند. همه بدنم می لرزید اما راه را باید می رفتم. برف اونقدر باریده بود که قدم هام را به زور برمی داشتم و به سختی یک متر جلوتر از خودم رو می دیدم. زمین می خوردم ولی دوباره بلند می شدم و ادامه می دادم.

یکی از کفشام زیر برف موند با دستام برف ها را کنار زدم ولی تلاشم بی فایده بود و با یک لنگه کفش ادامه دادم. اگر انگشتای دست و پام رو می بریدند چیزی را احساس نمی کردم. اشک تو چشمام حلقه زده بود. سوزش دست و پا امانم را بریده بود. صدای گرگ که به گوشم می رسید غم هام چند برابر می شد اما ادامه می دادم. با هر زحمت و سختی که بود خودم رو به حیاط مدرسه رساندم. برف های دم درب مدرسه رو تمیز کرده بودند. وقتی رسیدم پاهام بی حس و کفشام تو برف جا مونده بودند...

 

این داستان ادامه دارد...

امور حمایتی درمانگاه حضرت موسی بن جعفر آران و بیدگل باشگاه علمی حضرت باقرالعلوم (ع) مجتمع مسکونی امام رضا (ع) بیمارستان ثامن الحجج (ع) آران و بیدگل معرفی پایگاه اجتماع محور