Info@salehoun.org

داستان این هفته:

یه روز پاییزی!

 نویسنده: خانم سعدآبادی

داستان هفته خیریه صالحون، یه روز پاییزی


امروز جز شلوغ ترین روزهای موسسه بود بعد از یه هفته که نیومده بودم همه ی پرونده ها تلمبار شده بود امان از این دندون درد که امونم رو بریده بود؛ خاصیت درد کشیده، اینِ که درد بقیه رو می فهمه؛ چیزی که این روزها کمتر کسی بهش بها میده؛ همین درک کردنِ.
هوا روز به روز سرد تر میشه، کلا خاصیت کویر همینه؛ وقتی نگاه به آدمای اطراف می کنی هوای دل همشون پاییزیه ...
از خنده خبری نیست بیشتر طعنه و تف ولعنت به خودشون و این زندگی نکبتی...
جمله ای که یکی درمیون هر روز از همشون می شنوی «پدر و مادرمون که بدبخت بودند مام بدبختیم بچه هامون هم از ما بدبختر...
ماها تنها چیزی که برای نسل بعدی به ارث می ذاریم بدبختی و بیچارگی و دربه دریه.»


همین طور که داشتم به درد و دل هاش گوش می کردم یه زن و شوهر که یه بچه بغلشون بود وارد شدند تازه وارد بودند می شد حدس زد؛ وقتی پرسیدم مشکل چیه؟ هر دو زدند زیر گریه...
نمی خوام بگم سنگدل شدم اما این صحنه ها رو هر روز میشه دید فقط باید منتظر بشی این بغض فرو خورده که حالا سر باز کرده فوران کنه تا راحت بشن و بعد حرف بزنند...


مرد شروع کرد به حرف زدن؛ مشکل پسر 45 روزه اش بود که بخاطر غده ی تو چشاش، مجبور شده بودن کل چشم راست رو تخیله کنند و حالا لنگ پول بودند واسه چشم مصنوعی؛ اونم کَم کَم 12 میلیون خرج بر میداشت.


شما بگو خانم، من که تازه ازدواج کردم و خونه مستاجری زندگی می کنم و یه کار قراردادی دارم که هر روز دلم تاپ تاپ می کنه که نکنه امروز بگن تعدیل نیرو و برو پی کارت چجوری خرج عمل رو بدم؟ من که حقوق یارانه هم کفاف این زندگی کوفتی منو نمیده...


دوباره سکوت می کنه  و این بار مادر بچه میگه کاش خود من این طور شده بودم نه این بچه...


اون مرد بیخیال همه ی آدمای دور و اطراف اول بچه رو بوسید و بعد پیشونی خانمش رو؛ این جسارتش رو دوست داشتم.


لبخند زدم وگفتم خدا بزرگه انشالله از طرف موسسه هم کمکتون کنیم هم وام بدیم، وقتی لبخند زدند هنوز اشکاشون تو چشاشون حلقه زده بود ...


آخرای ساعت کاری بود که  نرگس اومد؛ اصولا همیشه آخر وقت میاد که دیگه خلوته؛ نه از باب زرنگی باشه نه، یه سر داره با هزار سودا؛ صبح زود میره خونه مردم، کلفتی، اینو بشور اونو بساب  سبزی پاک کن هر کاری که شد سنی نداره اما دستاش همه زخمیِ یا از چاقو بریده یا از شدت مواد شوینده؛ بقول خودش عادت ندارم به دستکش خوب تمیز نمیشه...


خودش سر صحبت رو باز کرد؛ الهی که همیشه شب اول قبر باشه واسه این شوهر نامرد که زن و بچه سرش نمیشه اصلا یه روز خوش ندارم تا خونه پدرم بودم یه جور بعد هم اومدم خونه شوهر هرچی بلا وستم بود سر خودم وبچه هام آورد، شِمره به خدا...
سه روزه تو بیمارستان پیش پسرمم؛ خودش که خدا لعنتش کنه سرکار که نمیره؛ از سر کار اومدم خسته و کوفته، دیدم پسرم یه گوشه افتاده اینقدر با شلنگ به سر وصورتش زده که چشاش باز نمیشه بردیم دکتر چشم پزشکی معلوم نیس این چشم دیگه واسش چشم بشه یا نه...


چه دنیای عجیبی یه پدر حاضره جون خودش رو بده واسه سلامتی بچش چشم به راه پولی واسه چشم پسرش؛ یکی هم اینقدر به بچش میزنه که چشای بچشم ازش میگیره...
هوا چقدر امروز ابریه...ببار بارون...



قالَ رَجُلٌ: يا رَسولَ اللّه‏ِ! ما حَقُّ ابنى هذا؟ قالَ: تُحسِنُ اسمَهُ وَ اَدَبَهُ وَ تَضَعُهُ مَوضِعا حَسَنا؛
مردى به رسول خدا صلى‏ الله ‏عليه ‏و ‏آله عرض كرد: حق اين فرزند بر من چيست؟ پيامبر فرمودند: اسم خوب برايش انتخاب كنى، به خوبى او را تربيت نمايى و به كارى مناسب و پسنديده بگمارى.

وسایل الشیعه ج21 ، ص390 ،

 

 

 

امور حمایتی درمانگاه حضرت موسی بن جعفر آران و بیدگل باشگاه علمی حضرت باقرالعلوم (ع) مجتمع مسکونی امام رضا (ع) بیمارستان ثامن الحجج (ع) آران و بیدگل معرفی پایگاه اجتماع محور