Info@salehoun.org

تو هم بازی

تو هم بازی

داستان این هفته: تو هم بازی نویسنده: خانم سعدآبادی کلمات کلیدی: اهدای اسباب بازی، موسسات خیریه، کمپین اسباب بازی هیچ وقت یاد ندارم اسباب بازی داشته باشم از اون اسباب بازی های کوکی که چشم آدم می گرفتش. بهش زل میزدی و نگاه ازش برنمی داشتی هربار که می رفتیم بازار کنار اون...

تولدی دیگر

تولدی دیگر

داستان این هفته: تولدی دیگر نویسنده: خانم سعدآبادی کلمات کلیدی: موسسه خیریه، امور خیریه، خوب بودن مادرم خدا بیامرز خیلی دست ودلباز بود اصلا اهل تک خوری نبود. نشد نداشت بریم پارک که آش پخته باشه و واسه آدمای دور ور خودمون که نشسته بودن نبره. زود با همه سلام علیک می کرد و...

نامه ای به خدا (قسمت پایانی)

نامه ای به خدا (قسمت پایانی)

داستان این هفته: نامه ای به خدا نویسنده: خانم سعدآبادی یه هفته از اون مهلت گذشته بود و بچه ها تو طول هفته تک و توک نامه آوردن، راستش اول تو ذوقم خورد چرا فقط دو سه نفر باید بیاره. اما آخر هفته تعداد نامه ها زیاد شد طوری که همه ی نامه ها رو آوردم خونه و شب وقتی همه ی خوا...

نامه ای به خدا

نامه ای به خدا

داستان این هفته: نامه ای به خدا نویسنده: خانم سعدآبادی مادر روی دار قالی نشسته و گاهی وقتا هم با خودش حرف میزنه و میگه «نه تا آخر ماه که نمیشه اینجوری سر کرد» دوباره میاد پایین یه نیگا به غذای روی گاز میکنه و باز دوباره روی دار قالی ... من و دوتا برادرام تازه از مدرسه ا...

شب سرد زمستونی

شب سرد زمستونی

داستان این هفته: شب سرد زمستونی نویسنده: خانم سعدآبادی امشب زودتر از همیشه از خونه مادر میایم بیرون، خیلی زوده که تو این شبای بلند زمستونی بری خونه یه حسی میگه حالا وقتش نیس وقتی مجید میگه میخواین بریم دور بزنیم ذوق میکنم شبیه بچه هایی که قراره باباشون ببرتشون پارک تازه...

سراب عشق (قسمت پایانی)

سراب عشق (قسمت پایانی)

داستان این هفته: سراب عشق (قسمت پایانی) نویسنده: خانم سعدآبادی و قسمت پایانی داستان را در ادامه می خوانیم... . . . گفت کاریت ندارم بابا، این بچه بازیا چیه درآوردی؟ اما من دیگه احساس خطر می کردم و خودم رو به در ماشین چسبونده بودم و گفتم از این شوخی ها نکن. و گفتم تا با ه...

سراب عشق (قسمت دوم)

سراب عشق (قسمت دوم)

داستان این هفته: سراب عشق نویسنده: خانم سعدآبادی روزها همینطور میگذشت و من بیشتر به حمید وابسته میشدم طوریکه دست به کتاب و دفتر هم نمیزدم. یعنی دستم بود ولی فکرم یه جا دیگه، اینقدر رویا پردازی که می دیدی روزم شب میشه و شبم روز اما تو واقعیت نیستم. و هر روز بد تر از دیرو...

سراب عشق (قسمت اول)

سراب عشق (قسمت اول)

داستان این هفته: سراب عشق نویسنده: خانم سعدآبادی تو یه خونه ای بزرگ شدم که هر روز جنگ اعصاب داریم پدر با اون اخلاق نجسش که هر بار که میاد تو خونه انگار حکومت نظامی میشه همه یه جا کز میکنیم که مبادا برقش ما رو بگیره همه رو نوکر خودش میدونه «زن پس این غذا چی شد»«دختر میمی...

دخترم ساغر

داستان این هفته: دخترم ساغر نویسنده: خانم سعدآبادی تو ماشین نشسته بودم و منتظر سبز شدن چراغ بودم. با اومدن برف، ترافیک هم سنگین شده بود و هوا سرد تر شده بود.یهو صدای ضربه زدن به شیشه ماشین منو به سمت اون صدا کشوند و صدای ضبط رو کم کردم. یه خانمی با چهره ی سراسیمه و پر ا...

میاد روزای خوب (قسمت پایانی)

میاد روزای خوب (قسمت پایانی)

میاد روزای خوب... (قسمت سوم) نویسنده: خانم سعدآبادی بچه ها با کیک و کادو و جیغ و فریاد اومدن تو اتاق و با گفتن تولدت مبارک منو غافلگیر کردن اصلا فکرشو نمی کردم. بچه ها گفتن خب دیوونه روی کارت دانشجوییت هس، سوپرایز عجیبی بود. راستش بیش از اینکه خوشحال بشم استرس گرفته بود...

میاد روزای خوب (قسمت دوم)

میاد روزای خوب (قسمت دوم)

میاد روزای خوب... (قسمت دوم) نویسنده: خانم سعدآبادی اون روز که جواب کنکور میومد ما سیستم نداشتیم رفتم خونه همسایه و همینطور چشمم به مانیتور بود و منتظر بودم؛ تا اینکه اسمم و رتبه ام مشخص شد اینکه مجاز به انتخاب رشته و بعد هم رتبه سه رقمی شده بودم. همه داشتن تبریک میگفتن...

میاد روزای خوب (قسمت اول)

میاد روزای خوب (قسمت اول)

داستان این هفته: میاد روزای خوب...(قسمت اول) نویسنده: خانم سعدآبادی تو محله ای که بودیم فقط من و دوتا ی دیگه رفتیم دبیرستان.بقیه سیکل رو که گرفتن خونواده هاشون اجازه ندادن گفتن دیگه بسه، بیش از این جایز نیس سر گوش دختر بجنبه.باید یه خیاطی و آشپزی یاد بگیره و بعد هم زود...

زیباترین سه شنبه ی سال

زیباترین سه شنبه ی سال

 داستان این هفته: زیباترین سه شنبه سال... نویسنده: خانم سعدآبادی امروز از اون سه شنبه های سرد پاییزی بود تو ایستگاه اتوبوس منتظر بودم تا زودتر بیاد و گاهی پامو محکم به زمین می زدم تا از کرختی در بیاد سوز عجیبی میومد انگشتای دستام از شدت سرما بی حس شده بود از دور اتوبوس...

خوب باشیم

خوب باشیم

 داستان این هفته: خوب باشیم ... نویسنده: خانم سعدآبادی سکانس اول: دختری در تب می سوزد و مادرش با پول ناچیز مچاله ی کف دستش، روبه روی درمانگاه ایستاده است و درماندگی رو می شد از نگاهش فهمید ... سکانس دوم: مادری روی دار قالی نشسته و هرچی دودوتا چهارتا میکنه می بینه نمی تو...

بادبادک باز

 داستان این هفته: بادبادک باز ... نویسنده: خانم سعدآبادی تا حالا چند بار اومده بود موسسه، هربار با یه بچه بغل و یکی هم که دستش رو گرفته بود. هر دفعه با اه و ناله و بدبختی. راستش وقتی می دیدمش غم های عالم میومد تو دلم. تبعه بودند و داشتنِ بچه هم براشون یه امر عادی بود؛ ه...

و خدایی که همین نزدیکیست

و خدایی که همین نزدیکیست

داستان این هفته: و خدایی که همین نزدیکیست ... نویسنده: خانم سعدآبادی امروز نهمین سالگرد ازدواجمونه، تو یه روز پاییزی باهم تو دانشگاه آشنا شدیم اون ترم 4 بود و من صفر کیلومتر؛ ترم دوم که بودم یه درس عمومی رو باهم بودیم تفسیر نهج البلاغه بود بعد کلاس با دوستم اومدم بیرون...

چشم ها را باید شست (قسمت دوم)

چشم ها را باید شست (قسمت دوم)

داستان این هفته (قسمت دوم): چشم ها را باید شست! نویسنده: خانم سعدآبادی به سرعت با آستین هام اشکام روپاک کردم، با پاهای برهنه و قرمز شده و باد کرده و سر شده وارد کلاس شدم. چشم های بچه ها به من دوخته شده بود اما کسی حرفی نمی زد. منم که نای حرف زدن نداشتم با کمک دوستام رفت...

چشم ها را باید شست (قسمت اول)

چشم ها را باید شست (قسمت اول)

داستان این هفته (قسمت اول): چشم ها را باید شست! نویسنده: خانم سعدآبادی یادمه تو یه روز زمستونی سرد که برف از شب قبل باریده بود و سوز عجیبی میومد؛ از تنها پنجره اتاق داشتم بیرون رو نگاه می کردم همه بچه ها شال وکلاه کرده بودند و پوتین پوشیده بودند برای رفتن به مدرسه. اتاق...

یه روز پاییزی

یه روز پاییزی

داستان این هفته: یه روز پاییزی! نویسنده: خانم سعدآبادی امروز جز شلوغ ترین روزهای موسسه بود بعد از یه هفته که نیومده بودم همه ی پرونده ها تلمبار شده بود امان از این دندون درد که امونم رو بریده بود؛ خاصیت درد کشیده، اینِ که درد بقیه رو می فهمه؛ چیزی که این روزها کمتر کسی...

کفش هایم کو؟

کفش هایم کو؟

 داستان این هفته: کفش هایم کو! نویسنده: خانم سعدآبادی خدا واسه هیشکی بد نخواد یهو ناغافل پدرم سکته کرد، بعد یه مدت هم فلج شد مادرم کارش شب و روز، تر وخشک کردن پدر افلیجم بود. گاهی شبا که بیدار می شدم می دیدم کنار تختش بیداره که اگه چیزی بخواد زود بهش بده؛ گاهی وقتا حس م...

به نیت مادر قربة الی الله

به نیت مادر قربة الی الله

داستان این هفته: به نیت مادر قربة الی الله! نویسنده: خانم سعدآبادی تابستون بود و همون شرایط سخت زندگی دامنگیرمون بود و مادرم با هر بدبختی که بود یه لقمه نون واسه خوردنمون پیدا می کرد.روزا رو واسه این و اون کار می کرد و شبا از درد کمر به خودش می پیچید و گریه می کرد اما ب...

خدا رو شکر بهترم!

خدا رو شکر بهترم!

داستان این هفته: خدا رو شکر بهترم نویسنده: خانم سعدآبادی «بی تردید مردان صدقه دهنده و زنان صدقه دهنده و آنان که به خداوند وامی نیکو داده اند بر پاداش آن ها چند برابر افزوده می شود و پاداشی ارجمند و پسندیده خواهند داشت» «حدید۱۸» طبق معمول داشتم پرونده ها رو تنظیم می کردم...

امور حمایتی درمانگاه حضرت موسی بن جعفر آران و بیدگل باشگاه علمی حضرت باقرالعلوم (ع) مجتمع مسکونی امام رضا (ع) بیمارستان ثامن الحجج (ع) آران و بیدگل معرفی پایگاه اجتماع محور